هیچی بعدش برگشتیم حجره و صحبتهای زیادی بین ما رد وبدل شد که خلاصه اش را برایت می گویم :
خوب حالا بگو در حال حاضر به چه کاری مشغولی ؟ ...کار آزاد می کنم ....دنبال چه هستی ؟... دنبال چیزی نیستم ، من می خواهم که راه خودم را پیدا کنم ، منتهی نیاز به کمک دارم ...یعنی در واقع می خواهی یک رهجو باشی . ما هم راهی را به تو نشان نمی دهیم ، بلکه کمکت می کنیم که خودت آنرا پیدا کنی . ببین برادر تو همین مطلبی که الان فرمودی یک دنیا مفهوم نهفته است که به این سادگی ها دست یافتنی نیست.ما در واقع خصوصیات هر فرد را در نظر می گیریم و بعد برنا مه هایش را تهیه می کنیم . اولین قدم هم خودشناسیه .یعنی اول اینکه هر کس باید بداند که کیه ، چکاره هست و چه می خواهد . ببین این فقط یک صورت ظاهر نیست . دنیایی درون هر فردی نهفته است که می بایست شناخته شود وسپس جهت داده شودومهمتر آنکه برای برداشتن اولین قدم باید پاک و منزه گرددتا بتواند بدرستی دیگر مراحل را پشت سر بگذارد ....حاج آقا منظورتان همان هفت شهر عشقه؟..نه ،یک چیزی شبیه به آن. ما باعث می شویم که خودت راهت را پیدا کنی و همانطور که گفتم برای شروع می باید که خودت را تطهیر کنی ... یعنی چکار کنم ؟...یعنی اینکه باید تزکیه نفس کنی ،از گناه کردن دوری کنی ،عبادت کنی، چشم ودلت را پاک کنی،از گفتن حتی کوچکترین دروغ بپرهیزی و.. خوب اگر من در این مسیر احتیاج به کمک داشته باشم باید چکار کنم ؟...ما هر هفته جلساتی داریم که با حضوراعضا تشکیل می شود .در این جلسات هر کس مسائل و مشکلاتی را که برایش پیش آمده باز گو می کندو به آنها پاسخ داده می شود ....توسط شما؟... نه جانم ،من خودم هنوز رهجو هستم ولی خوب به نسبت سابقه بیشتری دارم.البته افراد دیگری نیز هستند که از من خیلی پیش هستند . این را هم بگویم که همه در این راه دشوار موفق نخواهند شد و تنها کسانی به سر منزل مقصود می رسند که از تعالیم استاد بهره جسته باشند....استاد دیگه کیه؟ من هم هنوز نمی دانم این را دیگر می باید خود رهجو بیابد....یعنی یک شخصی هست که ....شاید هر چیزی باشد . کسانی که به آن دست یافته اند چیزی بازگو نمی کنند . یعنی نیازی به این مسئله ندارند. در واقع ما برای رسیدن به بی نیازی داریم تلاش می کنیم .این یک اصل است.....خوب حاج آقا جلسه ها کی تشکیل می شود؟ شما باید با من تماس بگیری،چون به دلایل نا گفته زمان ومکان جلسات داذما تغییر می کند .شما تازه اول راهی ،حالا برو فکر کن که از کجا باید شروع کنی.مطمذن باش چند وقت دیگر با حجم بزرگی از پرسشهای بی پاسخ باز می گردی .
خلاصه از حجره آمدم بیرون و گیج و گنگ راهی خانه شدم .از یک طرف می خواستم از قضیه کاملا سر در بیاورم واز طرف دیگر برای سر درآوردن از موضوع باید این راه عجیب و غریب که معلوم هم نبود چقدر زمان می برد را پشت سر می گذاشتم .تا در خانه فکر کردم اما به نتیجه ای نرسیدم .عصر همان روز رفتم پیش آقای کاووسی وجریان را کاملا به سمع ونظر ایشان رساندم و دوتایی به این نتیجه رسیدیم که این به اصطلاح رهجویان عزیز در حال تطهیر می باشند و با حساب کتابی که کردیم تا این زمان دو سال است که در این راه کوشش می فرمودند. یکدفعه آقای کاووسی گفت : خوب حالا خودت شروع کن تا ببینیم چه می شود...چه کار کنم ، دمت گرم آقای کاووسی می خوای بدیدمان کشت.(بعضی قسمتها اجبارا به لهجه واصطلاحات کرمانشاهی نوشته شده است )من هنوز شروع نکرده دارم شیت میشم . حالا گذشته از شوخی میخواهی فعلا یه دو سالی برای دست گرمی روزه بگیرم بینم چه میشه؟آقای کاووسی ما همینجوری زورکی زنده ایم یکهفته هم که چیزی نخوریمٰ سرهفته باید بیایند نعشمان را جمع کنند.از تمام اینها به کنار با این همه بدبختی و کار و باری هم که داریم چطوری باید دروغ نگوییم خدا عالمست .آخر آقای کاووسی شما به من بگو من پیمانکار چطوری دروغ نگویم و کلک نزنم . اصلا اگر من روزی دو تا فحش خواهر ومادر به این اوس ممد بیچاره ندهم که کارم پیش نمی رود . اگر هم بخواهم که تمام کارها با راستی ودرستی پیش برود سر سال به مبارکی میمنت باید یروم خانه پدری ،یا اینکه کاسه گدایی بگیرم دستم بروم در مسجد شاید شب جمعه ای یکی دو قران گیرمان بیاید ، حالا خودمانیم آقای کاووسی بیا خدا وکیلی تو شروع کن منم کمکت می کنم .....چه ،چه گفتی ؟ براگم من همینجوری ششم گرو پنجمه ،می خواهی دم پیری زنم با جفت لقه از خانه بندازدم بیرون ؟ من همین نمازم زورکی میخوانم آن هم از ترس جهنمه . اگر یک پدر آمرزیده ای هم پیدا بشه بگه جهنم و بهشتی در کار نیست این را هم نمی خوانم . حالا تو می گی بیا روزه بگیر . من اگر این قرصهای قلبم را روزی سه بار نخورم سر هفته ریق رحمتو سر کشیدم ،تازه من از صبح تا شب دارم به این راننده های داهاتی عوضی فحش و بد و بیراه میگم اگر هم فحش ندهم تز دلم نمی خوابه،راستش آخر هفته ها هم از شما چه پنهان یک چسبی می چسبانیم ،دو تا سیگارهم میندازیم تنگش ،جایت خالی با بچه ها خیلی حال میده . حالا من بیایم آخر عمری صوفی گری کنم،کره بی خیال .....خوب پس چه کنیم؟ ......(ادامه دارد)
