تبليغاتX
سرود رهایی

سرود رهایی

گفتگو

قسمت چهارم

هیچی بعدش برگشتیم حجره و صحبتهای زیادی بین ما رد وبدل شد که خلاصه اش را برایت می گویم :

خوب حالا بگو در حال حاضر به چه کاری مشغولی ؟ ...کار آزاد می کنم ....دنبال چه هستی ؟... دنبال چیزی نیستم ، من می خواهم که راه خودم را پیدا کنم ، منتهی نیاز به کمک دارم ...یعنی در واقع می خواهی یک رهجو باشی . ما هم راهی را به تو نشان نمی دهیم ، بلکه کمکت می کنیم که خودت آنرا پیدا کنی . ببین برادر تو همین مطلبی که الان فرمودی یک دنیا مفهوم نهفته است که به این سادگی ها دست یافتنی نیست.ما در واقع خصوصیات هر فرد را در نظر می گیریم و بعد برنا مه هایش را  تهیه می کنیم . اولین قدم هم خودشناسیه .یعنی اول اینکه هر کس باید بداند که کیه ، چکاره هست و چه می خواهد . ببین این فقط یک صورت ظاهر نیست . دنیایی درون هر فردی نهفته است که می بایست شناخته شود وسپس جهت داده شودومهمتر آنکه برای برداشتن اولین قدم باید پاک و منزه گرددتا بتواند بدرستی دیگر مراحل را پشت سر بگذارد ....حاج آقا منظورتان همان هفت شهر عشقه؟..نه ،یک چیزی شبیه به آن. ما باعث می شویم که خودت راهت را پیدا کنی و همانطور که گفتم  برای شروع می باید که خودت را تطهیر کنی ... یعنی چکار کنم ؟...یعنی اینکه باید تزکیه نفس کنی ،از گناه کردن دوری کنی ،عبادت کنی، چشم ودلت را پاک کنی،از گفتن حتی کوچکترین دروغ بپرهیزی و.. خوب اگر من در این مسیر احتیاج به کمک داشته باشم باید چکار کنم ؟...ما هر هفته جلساتی داریم که با حضوراعضا تشکیل می شود .در این جلسات هر کس مسائل و مشکلاتی را که برایش پیش آمده باز گو می کندو به آنها پاسخ داده می شود ....توسط شما؟... نه جانم ،من خودم هنوز رهجو هستم ولی خوب به نسبت سابقه بیشتری دارم.البته افراد دیگری نیز هستند که از من خیلی پیش هستند . این را هم بگویم که همه در این راه دشوار موفق نخواهند شد و تنها کسانی به سر منزل مقصود می رسند که از تعالیم استاد بهره جسته باشند....استاد دیگه کیه؟ من هم هنوز نمی دانم این را دیگر می باید خود رهجو بیابد....یعنی یک شخصی هست که ....شاید هر چیزی باشد . کسانی که به آن دست یافته اند چیزی بازگو نمی کنند . یعنی نیازی به این مسئله ندارند. در واقع ما برای رسیدن به بی نیازی داریم تلاش می کنیم .این یک اصل است.....خوب حاج آقا جلسه ها کی تشکیل می شود؟  شما باید با من تماس بگیری،چون به دلایل نا گفته زمان ومکان جلسات داذما تغییر می کند .شما تازه اول راهی ،حالا برو فکر کن که از کجا باید شروع کنی.مطمذن باش چند وقت دیگر با حجم بزرگی از پرسشهای بی پاسخ باز می گردی .

خلاصه از حجره آمدم بیرون و گیج و گنگ راهی خانه شدم .از یک طرف می خواستم از قضیه کاملا سر در بیاورم واز طرف دیگر برای سر درآوردن از موضوع باید این راه عجیب و غریب که معلوم هم نبود چقدر زمان می برد را پشت سر می گذاشتم .تا در خانه فکر کردم اما به نتیجه ای نرسیدم .عصر همان روز رفتم پیش آقای کاووسی وجریان را کاملا به سمع ونظر ایشان رساندم و دوتایی به این نتیجه رسیدیم که این به اصطلاح رهجویان عزیز در حال تطهیر می باشند و با حساب کتابی که کردیم تا این زمان دو سال است که در این راه کوشش می فرمودند. یکدفعه آقای کاووسی گفت : خوب حالا خودت شروع کن تا ببینیم چه می شود...چه کار کنم ، دمت گرم آقای کاووسی می خوای بدیدمان کشت.(بعضی قسمتها اجبارا به لهجه واصطلاحات کرمانشاهی نوشته شده است )من هنوز شروع نکرده دارم شیت میشم . حالا گذشته از شوخی میخواهی فعلا یه دو سالی برای دست گرمی روزه بگیرم بینم چه میشه؟آقای کاووسی ما همینجوری زورکی زنده ایم یکهفته هم که چیزی نخوریمٰ سرهفته باید بیایند نعشمان را جمع کنند.از تمام اینها به کنار با این همه بدبختی و کار و باری هم که داریم چطوری باید دروغ نگوییم خدا عالمست .آخر آقای کاووسی شما به من بگو من پیمانکار چطوری دروغ نگویم و کلک نزنم . اصلا اگر من روزی دو تا فحش خواهر ومادر به این اوس ممد بیچاره ندهم که کارم پیش نمی رود . اگر هم بخواهم که تمام کارها با راستی ودرستی پیش برود سر سال به مبارکی میمنت باید یروم خانه پدری ،یا اینکه کاسه گدایی بگیرم دستم بروم در مسجد شاید شب جمعه ای یکی دو قران گیرمان بیاید ، حالا خودمانیم آقای کاووسی بیا خدا وکیلی تو شروع کن منم کمکت می کنم .....چه ،چه گفتی ؟ براگم من همینجوری ششم گرو پنجمه ،می خواهی دم پیری زنم با جفت لقه از خانه بندازدم بیرون ؟ من همین نمازم زورکی میخوانم آن هم از ترس جهنمه . اگر یک پدر آمرزیده ای هم پیدا بشه بگه جهنم و بهشتی در کار نیست این را هم نمی خوانم . حالا تو می گی بیا روزه بگیر . من اگر این قرصهای قلبم را روزی سه بار نخورم سر هفته ریق رحمتو سر کشیدم ،تازه من از صبح تا شب دارم به این راننده های داهاتی عوضی فحش و بد و بیراه میگم اگر هم فحش ندهم تز دلم نمی خوابه،راستش آخر هفته  ها هم از شما چه پنهان یک چسبی می چسبانیم ،دو تا سیگارهم میندازیم تنگش ،جایت خالی با بچه ها  خیلی حال میده . حالا من بیایم آخر عمری صوفی گری کنم،کره بی خیال .....خوب پس چه کنیم؟ ......(ادامه دارد)

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 23:12  توسط پوریا  | 

قسمت سوم

...خوب چکارت داشت؟...گفت یک پسره که هر چند وقت با مازیار میبینمش الان اینجاست.گفتم خوب حالا باید چکار کنیم؟خلاصه با کلی بحث وجدل تصمیم گرفتیم اول بریم دنبالش ببینیم چکارست.رفتم آنجا وبیرون در توی ماشین منتظر شدم تا ایشان از خانه تشریف آوردن بیرون . پشت سرش هم آقای کاووسی آمد. چهره آرامی داشت .موی کوتاه ،ریش نسبتا انبوه ، لباس مشکی ساده که پیراهنش هم انداخته بود روی شلوارش و یک تسبیح هم دستش بود.آقای کاووسی سوار شد . گفت اسمش بختیار وتو مخابرات کار می کنه. آقا بختیار سر خیا بان یک تاکسی گرفت و ما هم رفتیم دنبالش .ایشان سر سه راهی نواب پیاده شدند وتشریف بردند داخل بازار .داشتیم به سلامتی گمش می کردیم چون بازار خیلی شلوغ بود. بعد از یک مدت پیاده روی وارد یک بازارچه کوچک  شدیم. بازارچه در واقع یک حیاط بزرگ بود که در گرداگرد آن حجره هایی بعنوان مغازه دیده میشد که عمدتا هم فرش فروشی بود. در گوشه حیاط یک مغازه رنگ ورو رفته بود که بختیار یک راست رفت آنجا.من رفتم یک نگاهی بداخل مغازه انداختم .چند نفر هم شکل وقیافه بختیار که همگی هم جوان نشان می دادند  داخل مغازه ایستاده  بودند .مرد میان سالی پشت یک میز رنگ ورو رفته نشسته بود وداشت صحبت می کرد ودیگران هم به دقت گوش می دادند.اسمش حاج یوسف بود و کارش هم خرید وفروش فرش بود. چند سالی میشد که آنجا مغازه داشت و کاسبی می کرد. این مطالب را یکی از چرخی های داخل حجره به من گفت . ازش پرسیدم اینهایی که داخل ایستادند شاگردانش هستند.گفت نه بابا دو سه سالی میشه که اینجور آدمها اینجا رفت وآمد میکنند. نمی دانم دقیقا چکاره هستند .هر چند وقت یکبار هم سر و کله یک عده آدم جدید اینجا پیدا میشه .میان داخل بازارچه یکی دو ساعتی صحبت می کنند و بعد هم می روند پی کارشان . برای هیچ کسی هم مزاحمتی ندارند. اینها را که گفت یک فکری بسرم زد .سریع برگشتم پیش آقای کاووسی و نقشه ام را باهاش در میان گذاشتم .فردا نزدیک ظهر رفتم در مغازه حاج یوسف. کسی داخل نبود.پشت میزش نشسته بود و یک مشت کاغذ ریخته بود جلویش و با یک ماشین حساب داغان ظاهرا داشت حساب کتاب می کرد. رفتم داخل وسلام دادم . مکث کوتاهی کرد ودر حالی که داشت سرش را بالا می آورد جوابم راداد: سلام علیکم . ...اجازه هست بنشینم ...با اشاره صندلی را نشانم داد. ..امرتون ؟ والا حاج آقا چی بگم ، یک کاری هست که آمدم در موردش باهاتون صلاح مشورت کنم .، یعنی در واقع ازشما کمک بخواهم ....با تعجب نگاهی به من انداخت و گفت:والا ما خودمان محتاج کمکیم ،حالا تا چه کاری از ما بر بیاد .....چطوری بگم  من دنبال ،.. من دنبال یک راهی می گردم . .. چه راهی ؟ ... ببینید من یکسری مسائلی دارم که دوست دارم برایم روشن بشه ....راجع به چی ؟ یکم وا مونده نگاهش کردم دیدم که سفت وسخت منتظر جوابه وهیچ راهی برای فرار نیست .با عجله بدون فکر گفتم راجع به ، راجع به خدا ..یک نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت که نزدیک بود آب بشوم بروم تو زمین ......ببخشید آقا مطمئنید راه را درست آمدید و اشتباه نگرفتید . اینجا فرش فروشیه نه مسجد ، بنده هم کاسبم نه پیش نماز .... حاج آقا بنده را آقا بختیار معرفی کردن خدمتتان .... کدام بختیار  ... همین آقا بختیار که ... می دانم برادر . لبخندی رو لبهایش نشست و با خوشرویی گفت: پسرم اینرا از اول می گفتی ودیگر اینهمه احتیاج به مقدمه چینی نداشت . خوب اول اجازه بدهید دو تا چایی بیاورم و در خد متتان باشیم ... نه حاج آقا مزاحم نمیشم .... چه مزاحمتی آقا ، شما مراحمی ..خلاصه رفت دو تا چایی ریخت وآورد گذاشت رو عسلی نزدیک در و خودش هم آمد کنارم نشست و با نوک انگشتش آرام در حجره را بست ..با خودم گفتم گاوت زایید پدرام ،نکنه اینجا بلا ملا سرت بیاره که یکدفعه گفت  اگر شما موافق باشی چایی را که خوردیم برویم مسجد نماز را بخوانیم بعدش من در خدمت هستم .منم که می ترسیدم هر لحظه سر وکله بختیار پیدا بشه گفتم : نه حاج آقا با اجا زه تان من میروم و وقت بهتری مزاحم میشوم .راستش اصلا می خواستم قید قضیه را بزنم . گفت آقا این چه حرفیه . بلند شد و با دست راه در را نشانم داد وگفت : بفر مایید ، خواهش می کنم .آقا خلاصه رفتیم بسمت  مسجد بازار .شانس آوردم وضو گرفتن یادم مانده بود وگرنه حسابی آبرویم می رفت . داخل مسجد شدیم و بسلامتی دوستان هشت رکعت نماز ظهر و عصر بجا آوردیم ،تقلبل ا...!  خوب بعد چه شد ؟ ... هیچی  ، بعدش دوباره رفتیم حجره .......( ادامه دارد)

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 1:48  توسط پوریا  | 

قسمت دوم

گفتم منظورت چیه؟ فکر کنم با توجه به اینکه ما تو عصر ارتباطات داریم زندگی می کنیم اینگونه کلمات دیگه کاربردی نداشته باشه !!.....می دونم ولی اینطوری ها هم که فکر می کنی نیست .یک مدتی مجبور شدم تمام حر کاتش را تحت نظر بگیرم . همان اوایل کار متوجه شدم که معمولا بیشتر برنامه هایش را با دوست صمیمی اش مازیار هماهنگ می کند ....همان پسره که موهایش را با یک من روغن می چسباند به سرش و تو شلوار لی اش هم  گریس می زد از طبقه دوم می پرید توش !!!؟ آره همون ... چطور شد یکدفعه تغییر ماهیت داد؟ ....خوب حالا کجایش را دیدی .. بعدش چه شد ؟ کجا ها با هم می رفتند؟.... اکثرا صبحهای زود با هم می رفتند کوه ... یعنی هر روز ؟...تقریبا ، بعد هم ساعت 10 بر می گشتند. بعد از اون هم آقا میآمد می نشست سر درسش تا ساعت 7 عصر .سر ساعت 7 درب اتاقش را از داخل قفل می کرد و یک ساعتی خبری ازش نبود .بعضی شبها هم از ساعت 12 تا نزدیک 5 صبح خانه نبود .برای اینکه بفهمم چکار می کنه پدرم در آمد .... بابا ،مامان چه میگن؟ ...هیچی ، آنها هم دیگه قاطی کردن ،بنده هم بسلامتی شدم مامور مخفی مادر جان ،از بسکه افتادم دنبال این آقا پسر بعضی وقتها احساس می کردم دارم قسمت سوم شرلوک هولمز را بازی میکنم ....مسخره بازی در نیار اصل مطلب را بگو.. .یک روز صبح تو مسیری که به کوه طاقبستان ختم میشد کمین کردم .... کجا ؟ تو کاجهای پارک غربی  روبروی فانفار ... آهان فهمیدم. یعنی ساعت 4 صبح رفتی آنجا؟...چه میگی ساعت 3 آنجا بودم چون نمی دانستم دقیقا کی راه میافتند.تو درختها صداهای عجیبی  می آمد.هی نزدیک بود سگ بخوردم.....تو آن تاریکی چطوری از کوه رفتی بالا؟ ...وقتی آنها آمدند هوا تاریک روشن بود . پشت سرشان رفتم بالا...آنها متوجه نشدند؟ مگه غیر از شما کسی هم آنجا بود ؟.... نمی دانم متوجه شدند یا نه ، هیچکسی هم نبود.منهم فاصله ام را باهاشان زیاد کردم .آنها مستقیم رفتند بسمت غار دژ کفته.منتظر شدم ببینم چکار می کنند.نزدیک 10 دقیقه بود رفته بودند داخل و خبری ازشان نبود.دل را به دریا زدم و مسیر را تا دهانه غار به آرامی طی کردم .یواشکی سرک کشیدم داخل غار .یکسری سایه های عجیب غریبی رو دیواره جابجا می شدند و نور نسبتا ضعیفی غار را روشن کرده بود. دقت کردم دیدم نور شمع بود.سایه ها هم مربوط به آقایون بود. آنها یک ده متری جلوتر نشسته بودند روی زمین ، موازی هم و رو بسمت دیواره . چند تا شمع هم جلویشان روشن بودو زیر لب یک چیزهایی می گفتند یا می خواندند.یک دفترچه یا کتاب هم دستشان بود.خیلی سعی کردم ببینم چه می خوانند، ولی متاسفانه فاصله زیاد بود و اگر هم جلوتر می رفتم متوجه می شدند....می رفتی یک دادی می کشیدی لامصب ، بچسبه زیر گلویشان ،تا گ..بخورند نصف شبی بزنند به کش و کوه... میخواستم سر از کار شان در بیآورم اگر من را میدیدند همه چیز خراب  میشد..... خوب بعدش چی؟...بعد از یک ساعت خسته شدم آمدم خانه.تا بعد اظهر صبر کردم بره بیرون . لعنتی وقتی هم بیرون می رفت در اتاقش را قفل می کرد. با همکاری بانو مارپل (مامان)از پنجره تو حیاط به هزار زحمت و بدبختی رفتم تو اتاقش و شروع کردم به گشتن. بیشتر دنبال آن دفترچه بودم .... پیدایش کردی؟ ... نه ولی یک چیزهایی مثل عود و شمع و جانماز و تسبیح و.....اینها آنجا بود....خوب اینها که گفتی خیلی عجیب نیست ...همین دیگه ، می خواستم بگم چیزی پیدا نکردم .خلاصه فردای همان روز رفتم در خانه مازیار  و با پدرش صحبت کردم  و قضیه را کامل بهش گفتم.. او هم از دست پسرش  حسابی شکار بود . می گفت الان 7 روزه که بجز آب چیزی نخورده درس هم نمی خواند.رفتم داخل و با پدر و مادرش نشستیم صحبت کردیم .... قضیه کوه را بهشون گفتی؟... آره،پدرش می دانست . او هم مثل من دنبالشان رفته بود.آنروز تصمیم گرفتیم دو نفری روی این موضوع کار کنیم  و تمامی کارها با هماهنگی باشد. دو  سه روز بعد آقای کاووسی به من زنگ زد و گفت که سریع بروم آنجا ....آقای کاووسی دیگر کیه؟ ...بابای مازیار دیگه !...............(ادامه دارد)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 21:41  توسط پوریا  | 

 شاعرانه

چون نیک می نگرم روز گارم و هر آنچه بر من گذشته است چونان قیلوله کوتاهیست گنگ و نامفهوم که صاعقه وار از برابرم می گذرد.

می خواهم عبور کنم نشسته بر بال پرنده ای تیز پر که بال می گشاید ، می پرد ، اوج می گیرد ، بال می گشاید و می خواهد پیام  زندگی ام را به گوش هستی برساند و من ناتوان از حضور خویش همچون حبابی در آستانه  انفجار بر لبه جامی کاغذین ایستاده ام و تکرار می شوم .

می خواهم که بیابم خودم را ، نبضم را ، شکوه بودنم را در این گوی مدور که می چرخد و می چرخد و حجم ثانیه و دقیقه و ساعت را بارور می سازد و ریشه  میکند و دست می ساید و بر می خیزد و همچون رودی در دره ای ژرف بر تن زمین می خزد و پیش می رود و هیچ نیرویی را توان باز نگاه داشتنش نتواند بودن.

می خواهم فریاد بزنم ، اشکم را، قلبم را ، سکوتم را به بلندای ثانیه، دقیقه ، ساعت .

خواب سنگینیست ، کس بیدارم نمیکند ،نغمه ای ،دستی، ، نوری و شاید صدای آشنایی.

آری می توانم ، آغاز می کنم از زندگی، از ابدیت، از انتظار ، از شکوفه ، از باران در خوابی گنگ و بی صفا و در سراشیبی پایان درد دست در دست سپیده قدم می گذارم و راه می سپارم .

به نا گاه با آواز بال پروانه ای آرام  آرام از خواب بیدار می شوم .

گویی هیچ بر من نگذشته است .

 شگفت زده بر میخیزم و می بینم ، باز می یابم  شکوهم را ، استواریم را ، حضورم را .

من برآغاز زمین ایستاده ام .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 20:18  توسط پوریا  | 

یک شب که مثل هر شب دیگه ای کمی تا نسبتی تاریک بود داشتم از سر کار بر می گشتم ، هوا نسبتا سرد بود .با خودم فکر میکردم ایکاش الان در خونه بودم ومی پریدم تو  و یک راست میرفتم کنار شومینه ... یا اینکه یک نیرویی داشتم به محض اینکه به جایی فکر می کردم به یک چشم به هم زدن آنجا بودم ، یا...... ولی فایده ای نداشت . الزاما می باید این مسیر نه چندان طولانی را گز می کردم .نمی دونم چطور شد یکدفعه بیاد یکی از رفیقهای قدیمی افتادم .احساس می کردم خیلی دوست دارم ببینمش . ولی اینجا کجا کرمانشاه کجا ! تو حال خودم بودم که با شنیدن صدایی سر جا خوشکم زد ...پوریا ....پوریا ...تن صدا خیلی آشنا بود .به طرف صدا برگشتم . باور کردنی نبود . پدرام بود.  نمی دانم ، انگار داشتم خواب می دیدم . من همین الان داشتم بهش فکر می کردم . آره خود  خودش بود با همان صورت  ساکت و چشمهای ریز مشکی ...جلو رفتم : تو... تو اینجا چکار می کنی ؟ این وقت روز  ، تو این سرما ..تو اراک ..کفت : بابا من دو ،سه ساعته اینجا هستم . رفتم در خونه کسی نبود ، اینجا ایستادم ببینم آقازاده کی تشریف فرما میشین...خوب بیا بریم خونه .. راستی ماشینت کجاست ؟ دم در خونتون . خلاصه رفتیم بالا درب آپارتمان را که باز کردم فهمیدم که مانی و مامانش هنوز نیامدن .آخه رفته بودند مهمونی .نشستیم و بعد از صحبتهای ابتدایی ازش پرسیدم : چرا بی خبر آمدی ؟ حداقل یک زنگی می زدی تا معطل نشی .چهره اش  یکمی تغییر کرد وبعد از  یک سکوت نسبتا طولانی گفت : برای کاری آمدم . نمی خواستم فعلا چیزی بهت بگم . ولی نمی دانم چه شد که سر از خانه شما در آوردم .. پرسیدم چه کاری ؟ تو را بخدا چیزی شده ؟ با زنت دعوات شده ؟ دو باره بیکا ر شدی ؟ ... نه بابا  بگذار یکمی بشینیم برایت تعریف می کنم آقا جان حداقل بگو خیر یا   شر؟  هیچکدوم نه خیر و نه شر .. همون موقع صدای مانی پشت در بگوش می رسید : بابا    بابا   در و باز کن ...

شام را خوردیم و به اصرار من پدرام شروع به صحبت کرد : ما باید فردا با هم یک جایی بریم .. کجا؟    کجاش را بعدا می فهمی .. یعنی چی ؟من نباید بدونم کجا میخواهیم بریم ؟ بریم   .. بریم به یکی از روستاهای اطراف اراک.... که چی؟  کدوم دهات ؟ دیوانه شدی؟ . بابا جان من دارم دنبال یه چیزی میگردم ... چی؟   خودم هم درست نمی دونم .. شاید یک نفر یا یک موجود ... جان مادرت درست توضیح بده.. قضیه اش مربوط به مسعود میشه .. کدوم مسعود ؟   داداشم دیگه .... یادته وقتی کرمانشاه سرباز بودی؟  آره یادمه .... بعد از آنکه اونشب کذایی با مسعود صحبت کردیم ، فردایش فکر می کردم داره همه چیز عوض میشه ، یا اینکه می خواهد عوض بشه ، ولی اینطوری نشد و باز هم ادامه داد . مگر قول نداد تغییر رو یه بده ؟ ... آره   ولی نشد . تا زه تا همین امروز هم ادامه داره .... چطور مگه ؟ تا امروز شش ماهه که روزه گرفته ، دیوانه شده ... چیزی هم ازش باقی مونده ؟    یک تسبیح چوبی انداخته گردنش و تند تند بویش می کنه ؟ حالا هم که داره از یک چیزی صحبت میکنه ... از چی؟ از یک چیزی یا کسی .. مثلا یک پیر مراد ... پیر مراد منطورت چیه ؟ ............           (ادامه دارد)
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:40  توسط پوریا  | 

تعطیلات نوروز خود را چگونه گذرانده اید ؟

من به اتفاق  پدر ومادرم به مسافرت رفتیم و به ما خیلی خوش گذشت . توی جاده پر از ماشین بود و یه ماشینهای زردرنگی بودند که خیلی باحال رانندگی می کردند ودائما از اینور به آنور می رفتند وبابام هم زیر لب تند تند یک چیز هایی می گفت .من خیلی دوست داشتم بدانم اسم این ماشینها چیست . مامانم می گفت که آنها سمند هستند ولی بابام می گفت که نه عزیزم آنها حیوان هستند ولی من هر چی دقت کردم نفهمیدم که چه حیوانی هستند چون خیلی تند راه می رفتند .ما به خانه مامان بزرگ رفتیم و عید را آنجا بودیم . در زمان تحویل سال تلویزیون خیلی برنامه های متنوع وجالبی داشت ولی نمی دانم چرا همه کانالها یک برنامه پخش می کردند و چند تا آقا صحبت می کردند که من نمی فهمیدم چه می گویند ولی بابام می گفت که مزخرف می گویند .خلاصه همه با هم به مهمانی رفتیم و نمی دانم چرا موقع رفتن همه به من پول می دادند و من تصمیم گرفتم با آن پولها ماشین شارژی بخرم ولی بابام می گفت که با آن چوب الک هم نمی توانم بخرم چه برسد به ماشین شارژی .

بعدش یک شب داشتم تلویزیون نگاه میکردم که یکدفعه برنامه ها قطع شد و فوتبال شروع شد وهمه پای تلویزیون نشستند .مسابقه بین تیمهای سبز وسفید بود  که یک عالمه آدم برای آنها دست می زدند . بعد نمی دانم که یکدفعه چی شد که همه به اتفاق به تیم سفید بد وبیراه میگفتند و به فک و فامیل آنها مخصوصا دایی تیم فحش می دادند واز او می خواستند برود و من نفهمیدم که این مسئله چه ربطی با مسابقه دارد برای همین از بابام پرسیدمکه چرا به دایی آنها فحش می دهند  واو گفت چون دایی آنها خیلی آدم مادر ... ای است که البته من معنایش را نفهمیدم.چند روز بعد همه با هم به گردش رفتیم ولی نفهمیدم چرا همه مردم با هم تصمیم گرفته بودند که به گردش بروند .خیابانها خیلی شلوغ بود و مامانم هی غر می زد که چرا نمی رسیم .خلاصه یک جای خوب پیدا کردیم و پیاده شدیم و من کلی بازی کردم . مردم همه خوشحال بودند وزیر درختان زیبا نشسته بودند و چایی می خوردند وآشغال می ریختند . بابام میگفت که ما فرهنگ نداریم ولی من فکر میکنم که سطل آشغال نداشتیم  و یک ماشینهایی پر از سرباز توی مردم وول می خوردند که دست همه آنها یک چوب بزرگ بود و من را یاد لاکپشتهای نینجا می انداخت .خلاصه خیلی خوش گذشت امیدوارم به شما نیز خوش گذشته باشد.                              مانی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 0:11  توسط پوریا  | 

اونوقتها نزدیک عید که میشد.انگار یک نیرویی آدمها را به تکاپو وا میداشت ،همیشه هیجان عیدبرای من خیلی قشنگ بودو هر چه به آن نزدیکتر میشدیم این هیجان هم بیشتر میشد، انگار که اتفاق مقدسی در حال رخدادن

         که تو وجود همه ماها جریان داره . تو خونه ما هر کسی مسئولیتی را میپذیرفت وکارها شروع میشد.

یادمه همیشه عملیات پاک کردن شیشه ها به عهده بابام بودوکارهای کوچکتر به ما واگذار میشدولی با گذشت زماناین امر خطیر بر عهده من و برادرم گذاشته شدوبعدها بصورت یک قانون در آمد. کار مشکلی بود ومحال بود در زمان دیگری تن به این کار بدهیم. ماشالله بیست تا پنجره بود وهمه هم بالای دو متر ارتفاع ولی چه کنیم دیگر عید بود و انگیزه ها دو چندان.

ولی هر چه رو بجلو حرکت کردیم این هیجان کمتر و کمتر شدو فاصله آدمها بیشتر و بیشتر تا جاییکه حالا دیگر برای من اون حال و هوا را نداره. دیگه دید و بازدید ها جنبه انجام وظیفه گرفته واز اون همه بچه ای که برای بازی تو حیاط جمع میشدیم خبری نیست.

 حالا می فهمم که چقدر دوست دارم برگردم به اون سالها و روزنامه و شیشه پاک کن را دستم بگیرم وسر پاک کردن شیشه ها با داداش کوچیکه دعوا کنم و فکر آمدن مهمونها به کرمانشاه تو دلهامون قلقلک خوشگلی بندازه و روز اول عید مارا پشت پنجره به انتظار بگذاره.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 18:3  توسط پوریا  | 

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر سفر نکنی    ،  اگر کتاب نخوانی   ،اگر به اصوات زندگی گوش ندهی

اگر از خود ت قدر دانی نکنی

  به آرامی آغاز به مردن می کنی

زمانی که خود باوری را در خودت بکشی    ،وقتی نگذار ی دیگران به تو کمک کنند

به آرامی آغاز به  مردن میکنی

اگر برده  عادات خود شوی ، اگر همیشه از یک  راه تکراری بروی

اگر روز مرگی را تغییر ندهی   ، اگر رنگهای متفاوت بر تن نکنی   ، یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر از شور  و حرارت   ،  از احساسات سر کش

واز چیز هایی که چشمانت رابه درخشش وا میدارد   ،و ضربان قلبت را تندتر میکنند

دوری کنی    

 تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر هنگامی که با شغلت یا عشقت شاد نیستی

آنرا عوض نکنی   ،   اگر برای مطمئن در نا مطمئن خطر نکنی

اگر در رویا نروی   ، اگر به  خودت اجازه ندهی 

که حداقل یکبار در تمام زندگیت ، ورای مصلحت اندیشی  بروی

امروز  زندگی را آغاز کن   ،  امروز مخاطره کن  ، امروز کاری کن

نگذار  به آرامی بمیری    ،  شادی را فراموش نکن

                                                                                                                                پابلونرودا

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 23:26  توسط پوریا  | 

یک نگاهچند روز پیش جهت انجام کاری به شهر همدان رفتم.از آنجا که بهترین دوست زمان دانشجویی و در واقع هم اتاقی و رفیق خاطرات خوب گذشته ام در این شهر سکونت دارد خواستم که با یک تیر دو نشان بزنم.پس از ورود به همدان ودیدار دوست باتفاق واز سر سیاحت به دیدن یکی از آثار تاریخی این شهر بنام گنجنامه رفتیم .هوا بسیار سرد بود و همانطور که انتظار میرفت آبشار کوچکی که به این مکان زیبایی خاصی بخشیده کاملا یخ زده بود.در حال صحبت بودیم که توجه ام به کتیبه های مجاور آبشار جلب شد.سنگ نبشته بسیار زیبایی بود که ترجمه آن به همت بعضی دوستداران این سرزمین به نمایش گذاشته شده بود.با خواندن آن غم بزرگی تمام وجودم را فرا گرفت:

خدای بزرگ است اهورا مزدا ،که بزرگترین خدایان است ، که این زمین را آفرید    ،    که آن آسمان را آفرید    ،  که انسان را آفرید      ،   که شادی را برای انسان آفرید .........

به اینجا که رسیدم  دریافتم  که شادی در تمامی اعصار برای مردم مقدس بوده واز آن به خوبی یاد کرده اند وبه این فکر میکردم که چگونه شادی این مردمان به یغما رفته وجای خود را به غم واندوه داده است    ، به این که چگونه تک به تک  در وجود بی برکت سرزمینی مقدس به جرم زندگی اینگونه به سخره گرفته میشویم و شادیهای کوچکمان را در اندک فضای بجا ماند ه در قلبهایمان با یکدیگر قسمت میکنیم  ، هر چند که  دیگر جایی برای شاد زیستن  در وجودمان احساس نمیکنیم.

به این فکر  میکنم که 2500 سال پیش چگونه پادشاهان به  ظاهر سلطه جو وستمگر انسان وشادی را از یکدیگر منفک نمی دانستند واین چنین نفس خویش را با تنگ نظری و دروغ و مردم فریبی نمی آلودندو غم واندوه رابر بیرقی سیاه گره نمی زدند و بر فراز این سر زمین بزرگ استوار نمی ساختند . به اینکه خدا یانشان کوته نظر نبودند و مام میهن را درآغوش   گسترده خویش می فشردند ودلهای  مردمانشان را نمی آزردند.
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 23:44  توسط پوریا  | 

چند وقت پیش داشتم وبلاگی را که درست یادم نیست اسمش چی بود میخواندم .داستانش در مورد تمام شدن سربازی بود واینکه ایشان اظهار میداشتند با اینکه سربازیشون تمام شده هیچ احساس خاصی نسبت  به این قضیه ندارندویا اینکه حالا که به هدفشون رسیدند فکر میکنند که پاداش خوبی در قبال این همه سختی نگرفتند و امری  عادی برای ایشان تلقی شده است.فکر میکنم این مطلب را یک روز  پنجشنبه بود که خواندم و فردایش برای سر زدن به پدر و مادرم رفتم شهرک مهاجران ، در نزدیکی منزل آنها رود خانه زیبایی عبور میکنه که   معمولا من برای ماهیگیری به آنجا می روم . اون روز هم من مطابق معمول تنهایی رفتم ماهیگیری وراستش ایندفعه خیلی بهم حال داد.داستان از این قرار بود که تو یک فضای زیبا همراه با صدای دل انگیز شر شر آب و نسیمی ملایم که تو درختها میپیچید کنار رودخانه رو زمین نشسته بودم و داشتم به سر قلاب طعمه میزدم و همزمان در مورد یک برنامه زیبا از نامسلمانهای آنطرف آب که  موضوعش شکار و ماهیگیریه فکر میکردم.اینکه چطور با هزار زحمت یک ماهی میگرفتند و دوباره تو آب رهایش میکردند در واقع انگار که هیچکاری نکرده بودند.با خودم فکر کردم که برای یکبار هم شده اینکارو بکنم . البته این تجربه رهاسازی را یکبار با برادرم داشتم ولی نه به خوبی ایندفعه. خلاصه به این قصد قلاب را انداختم و بعد از یک چند دقیقه ای ماهی نسبتا درشتی گرفتم. از آب بیرونش آوردم وقلاب را از دهانش جدا کردم .ماهی رو با دو دستم گرفتم و آهسته به آب نزدیکش کردم.ماهی هم که   انگار بوی آب را احساس کرده باشه با حرکت سریعی از تو دستهام پرید تو آب وزیر شاخه های پوسیده کف آب ناپدید شد.چند دقیقه  بعد دوباره یک ماهی گرفتم و اینکارو تکرار کردم.در تمام اون چند ساعت 14 یا15 بار این اتفاق افتاد.واقعا نمی توانید حدس بزنید که   چه حس خوبی از اینکار بهم دست میداد.اینقدر احساساتی شده بودم که آخرش میخواستم قلاب را پرت کنم تو آب ، مثل یک بازی     قشنگ بود . زدن طعمه سر قلاب و صدای پلاب افتادن اون تو آب ، تقلای ماهی گرفتار و چلپ چلپ آب وسپس آزاد ساختنش واقعا یکی از اتفاقهای تکرار نشدنی هر کسی میتواند باشد. واز همه مهمتر رازی بود که من اون روز بهش پی بردم.اینکه رسیدن به هدف ممکنه واقعا ملاک نباشه مهمتر و قشنگتر از اون مسیریه که برای رسیدن به اون طی میکنیم.شاید هم خیلی ها قبل از من به این راز  دست پیدا کرده بودند ولی تمام زیبایی قضیه به این بود که خودم لمسش کردم. آره تمام اون چیزی که هدف را مقدس میکنه راهیه که ما برای رسیدن به اون طی میکنیم. این راه همون چیزیه که زیباست و تمام وجودت را لبریز از خوشبختی میکنه.
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت 20:32  توسط پوریا  |